اين ديگر حكايتها دارد و روايتها كه البته به شنيدناش ميارزد و به خواندناش؛ «8 سالي هست كه دارم جدي كار ميكنم. خيلي اتفاقي با نقالي آشنا شدم. قبلترش، بهصورت آكادميك وارد ميراث فرهنگي شده بودم و گويندگي و فن بيان هم كار كرده بودم. وقتي اولين نقالي را ديدم، خوشم آمد؛ يك جور تئاتر يك نفره است كه خودت مينويسي و خودت كارگرداني ميكني و خودت هم اجرا؛ بيدردسر و بيدنگ و فنگ. حنجره توانمندي هم ميخواهد. قبلترش شاهنامه نميخواندم. طومار مشكيننامه - كه قيام كاوه آهنگر بود - را دست گرفتم و با تخيل خودم روي آن كار كردم و در مجلسي كه دعوت شده بودم، به ميزبان گفتم كه بله، من بلدم نقالي كنم. طرف خيلي جدي گرفت و رفت و گفت اولين زن نقال ايران!».
گردآفريد رفت و خواند. نيمساعتي حرف زد و شاهنامهخواني كرد. نصرتالله كريمي و مرحوم جعفر بزرگي هم بودند. حسابي تشويقش كردند و گفتند كه جوهرهاش را دارد. بعد از آن، اجراهايش توي ميراث فرهنگي دهان بهدهان چرخيد و آخر هم به دعوت كردناش به همايش بينالمللي نوروز در ارگ بم ختم شد.
پرده دوم: من و اشكهايي كه ريختم
از اينجا به بعد بود كه ديگر ديد نميتواند اين ماجرا را سرسري بگيرد؛ مثل اينكه گردآفريد هم بايد سراغ افسانه شخصياش ميرفت و افسانه شخصي او نقالي بود.
زنگ زد به مرشد ترابي. مرشد شوكه شد؛ «گفت خيلي خوب، بيا تا كارت را ببينم، همينجوري طومار نميدهم. راهيافتن به محضر مرشد ترابي، خيلي كار سختي است. چه كار خوبي هم كرد كه آمد و تماشا كرد. فكر كردم با يلي و قلندري طرفم اما ديدم مردي لاغر و باريك آمد. يك صفحه از خلاصه ماجرا را به من داد. شاهنامه نداشتم، رفتم كتابخانه و بقيهاش را درست كردم. الان 8 سالي هست كه دنبالش ميدوم. هميشه آدم را تشنه نگه ميدارد».
مرشد ترابي آدم خاصي بود با قلقهاي خاص خودش. اشك گردآفريد را درآورد تا به او چيز ياد بدهد. اينجا بود كه خانم نقال، بخشي از داستانهاي مذهبي را ياد گرفت و شاهنامهخواني و غيره را؛ «ميرفتم توي قهوهخانههاي سنتي جنوب شهر و شهرري با آن فضاي سنتي و خاص خودشان. من خجالتي بودم اما مرشد نم پس نميداد و چيزي نميگفت. يكبار حتي گريهام گرفت كه مرشد جواب داد: گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن / شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت».
و داستان براي او حسابي جدي شد؛ اجرا پشت اجرا؛ بهطوري كه به نقاط مختلف ايران رفت و آمد كرد براي اجرا، پژوهش و البته تدريس؛ 8 سال تمام اجرا و پژوهش و تدريس.
پرده سوم: من و هرولههاي راه عشق
شهرت من گردآفريد است. من طومار سهراب و گردآفريد را زياد كار ميكردم. خيلي هم طرفدار پيدا كرد. از NGOهاي زنان خيلي دعوتم ميكردند براي اجرا.
به خاطر همين طومار، استادان مرا در محافل رسمي گردآفريد خطاب ميكردند. جالب اينكه حتي برنامههايي كه برايم تنظيم ميكردند، اسمم را بدون هماهنگي من گردآفريد مينوشتند؛ در حالي كه اسم اصلي من فاطمه حبيبيزاد است؛ متولد اهواز و ساكن تهران.
- شما فرزند نازپروردهاي بوديد؟ يعني ميخواهم بدانم امكانش بود كه خانوادهتان، موقعيت ديگري را برايتان فراهم كنند؟
ما بچه اهوازيم؛ بچه جنگ. حتي موقع جنگ از اهواز نرفتيم. جنگ را خوب يادم هست؛ موشكها، اتفاقات بد و ...
- اينكه درگير رشتهاي شدهايد كه رو به زوال دارد و مثل بازيگري و رشتههاي ديگر، آينده روشني ندارد، اذيتتان نميكند؟
غمش زياد است؛ براي اينكه دارم ميبينم كه حمايتي نيست، دارم ميبينم كه آرشيوهاي شفاهي اين رشته، در حال از بين رفتن هستند و براي مكتوبشدن و ثبت و ضبطشان كاري نميشود. ميبينم كه استادان، شاگرداني ندارند كه دانستههايشان را به آنها منتقل كنند.
چند نفري هم كه هستند، كارشان اصيل نيست و براي بيزينس آمدهاند. گردآفريد، ايرانگرديهاي خاص خودش را هم داشته؛ همهاش هم براي تحقيق و پژوهش بوده و كمتر براي اجرا. حسابش را بكنيد، شال و كلاه كرده و توي هواي سرد، رفته طرقبه و از آنجا به جايي ديگر؛ بعد سراغ صادقعليشاه را گرفته و تازه، وقتي كه دم در خانهاش رسيده، فهميده كه صادقعليشاه فوت شده. توي بيشتر اين سير و سلوكها هم، دنبال ادبيات شفاهي و داستانگزاريها بوده؛ «توي سينه اينها، يك دنيا حافظه تاريخي نمايش و نقالي است. وقتي ميبينم كه دارد از بين ميرود، خونم ميجوشد. توي اين فاصلهاي كه من نقالي را شروع كردهام، خيليهايشان فوت كردهاند؛ يا استاد محمدحسين محرابي كه شاهنامه و حافظ و سعدي را حفظ بود و ميتوانست قرآن را پارسيخواني كند؛ درست به همان سبكي كه موبدان ميخواندند؛ به صورت وردخواني...». او حتي در برف و بوران مركز ايران - جايي كه به آن بام كشورمان ميگويند - گرفتار شده و چند روزي را توي خانه بلد گروهشان حبس بوده. مثل اينكه مرشد ترابي راست ميگفته كه «گر مريد راه عشقي...».
پرده چهارم: من و بنچاق اين مملكت
گردآفريد با ما ميگويد كه نقالي به آن شكلي كه توي مغز او دارد ميگذرد، خرج دارد و دچار محدوديت امكانات است وگرنه اين رشته هم براي خودش جاذبه دارد و ديگران را ميتواند به طرف خودش بكشد؛ مثل اضافه كردن سازها و كوبهها و موسيقي و...
- يعني ميشود مثلا به همين نقلي كه دارد اينجا حكايت ميشود و روايت، چيزهايي اضافه كرد كه مردمپسندتر بشود؟
اين كارها انديشه دلسوز ميخواهد و آگاه. از ماست كه بر ماست؛ همهاش گردن مسئولان و دولت نيست؛ «چهلسرباز» ميسازند و اسب رستم را در حد و قواره الاغ انتخاب ميكنند! يا از اين طرف جوي آب، ميروند آن طرفش يعني كه اين رود هيرمند است! ضامن هر اجرايي، بودجه است و بعد از آن انديشه دلسوز است كه حرف ميزند؛ عرق و غيرت ميخواهد.
- اين نقالي اصلا تعريفش چي هست؟
بهرام بيضايي ميگويد نقالي، نقل يك واقعه يا قصه است به نثر يا نظم، با حالات و حركات و بيان مناسب در مقابل جمع. هنوز هم اين تعريف معتبر است و تا هزارههاي آينده هم معتبر خواهد بود.
- اين معركهگيرهاي پهلوان كه زنجير پاره ميكنند هم نقالي ميكنند؟
نه، نقالي نيست؛ اين كار، هنگامهداري است. نقالي با داستان و قصه سر و كار دارد و حنجره توانمندي ميخواهد و پاكوبيدنها و دستزدنها و كمانكشيدنها و كمندافكندنهاي خاص خودش را دارد.
نقالي، يادگاري است از سرگرميهايي كه ايرانيان داشتند؛ طوري كه در شبهاي بلند دور هم مينشستند و وحدت جمعي داشتند و براي گذراندن شبهاي درازشان، داستانها ميگفتند؛ داستانهايي كه هم سرگرم ميكرد، هم پند و اندرز ميداد، هم روحيه حماسي ميداد به خاطر پهلوانيها و اسطورههايي كه داشت؛ به نظر من، شاهنامه بنچاق اين مملكت است. حماسه و اساطير به ما اقتدار ميبخشد. هر كسي شناسنامهاي دارد و شناسنامه ما هم شاهنامه است.
شام آخر: تماشاگراني كه پابهپايم گريه كردهاند
گردآفريد، درست همان حركتهايي را ميكند كه مردها در نقالي انجام ميدهند و درست همان انرژي را مصرف ميكند. البته بعضي جاها حركتهايش محدودتر هم ميشود. اين نقال 30 ساله، الان شاگرداني هم دارد. كمسن و سالترين شاگرداني هم كه دارد، 12 و 14ساله هستند كه جوهره اين كار را دارند و حتي، جلوي انتظامي و بيضايي هم اجرا داشتهاند.
- خواهر و برادرهاتان هم پاي اجرايتان مينشينند؟
آن اولها كه به زور مينشاندمشان تا برايشان اجرا كنم. اولش خيلي تعجب ميكردند و غشغش ميخنديدند اما بعد علاقهمند شدند. آخر ميدانيد، من خجالتي بودم و اجراي اين نقاليها برايشان غيرمنتظره بود.
- خانم حبيبيزاد، تاريخ ما و فرهنگ ما غالبا مردسالارانه بوده. شما بهعنوان يك زن كه بالاخره صداي زنانه داريد و ظرافتهاي رفتاري زنانه داريد و اينها، چطور ميتوانيد اين روحيه غالب مردانه پهلوانيها و اسطورهها را در اجرا در بياوريد؟
البته ما در تاريخمان، زن پهلوان و زن وزير و پادشاه و حتي زن ناخدا و خزانهدار هم داشتهايم...
- جدا! يعني ما واقعا زن ناخدا هم داشتهايم؟
البته به شكل ناخدا كه نه، اما در جنگ يونان، زناني بودهاند كه ناوگان جنگي دستشان بوده و فرمانده بودهاند.
تعجب ميكنيم اما يادمان ميآيد كه همين گردآفريد هم، خودش وقتي كه ميبيند سربازاناش فرار كردهاند، به شكل و شمايل مردها در ميآيد و به رزم ميرود تا مقابل دشمناناش بايستد. حالا زياد تعجب نميكنيم.
هوا سرد است و نقالي مرشد احدي دارد به آخرش ميرسد. حالا رسيده است به رزم علياكبر و وداع امام حسين با او. تعجب را ميبلعيم تا ادامه حرفهاي گردآفريد سال 1386 درباره اينكه چطور اين مردانگيها را بهاجرا درميآورد، بشنويم؛ «قدرت بازي است؛ ميروم در نقش پهلوان؛ نيازمند حس و توانمندي حنجره است. من در اجراهايم با اينها زندگي ميكنم. خيلي احساس قوياي ميخواهد. خيلي وقتها تماشاگرانام گريه ميكنند و ميگويند كه با آنها زندگي كردهايم...».
شب شده است. مرشد احدي روبهرويمان نشسته. گردآفريد هم بايد برود. هوا سوز عجيبي دارد. ديگر خبري از دمامزناني هم كه اول برنامه، دور چادر، دور افتاده بودند نيست.
آخرين حرف اين خانم نقال اين است كه هادي آفريده، مثل اينكه بيشتر از يك سالي هست كه دارد از او مستندي ميسازد. راست هم ميگويد؛ زندگي او، رنجهايي كه در راه عشق و افسانه شخصياش كشيده و ... جان ميدهد براي ساختن يك فيلم بلند.